اختلالات اضطرابی و روشهای درمان ان .
اختلالات اضطرابی شامل چندین اختلال میشود که عبارتند از اضطراب تعمیم یافته - هراس یا ترسهای مرضی - اختلال وحشت زدگی یا پانیک - وسواس فکری و عملی و اختلال استرس پس از سانحه یا پی تی اس دی . در همه این اختلالها اضطراب ریشه اصلی است . فروید پدر علم روانکاوی اضطراب را مادر همه بیماریهای روانی میدانست . هرچند همه روانشناسان با این گفته موافق نیستند ولی در خیلی از موارد این گفته فروید درست است و حداقل در مورد اختلالات اضطرابی میتوان انرا پذیرفت ..اضطراب عبارت است از یک ترس ناشناخته که بیمار از علت ان اگاهی چندانی ندارد .ویژگی اصلی اضطراب عبارت است از ترس از اینده که به شکل دلهره نمایان میشود . افزایش ضربان قلب - بیقراری و نا ارامی -اختلال در خواب - گوش به زنگ بودن -تکرر ادرار در موارد شدید اختلال - عرق کردن کف دستها و عدم تمرکز فکر از علایم اولیه ان است . اگر اضطراب درمان نشود در درازمدت به شکل بیماریهای دیگر ی مثل وسواس و حتی بیماریهای جسمانی مثل ناراحتیهای گوارشی و قلب و عروق و ناراحتیهای پوستی و بسیاری از بیماریهای دیگر که به اختلالات روان تنی شهرت دارد تبدیل میشود که نوعی مکانیزم دفاعی برای کاهش اضطراب ا ست .برای درمان این بیماریها از مثلث درمانی که شامل دارودرمانی - رواندرمانی و تفریح و ورزش است باید استفاده شود .درمان دارویی در موارد شدید این اختلالات توسط روانپزشک تجویز می شود و رواندرمانی که یک درمان روانشناختی محسوب میشود و شامل روشها و متد های گوناگونی است توسط روانشناس اجرا میشود .در کنار این درمانها استفاده از هیپنوتراپی بسیار موثر است که ان هم باید توسط یک روانشناس اموزش دیده اجرا شود .در کنار این روشهای درمانی بیمار تشویق میشود که بخشی از وقت خود را به تفریح و ورزش اختصاص دهد که اثرات غیر قابل انکاری دارد . برای اگاهی از مفاهیم رواندرمانی و هیپنو تیزم به مقالات من در این زمینه ها به همین وبلاگ مراجعه کنید .
دین و روانشناسی
از ديدگاه تاريخى، روانشناسى دين، رشتهاى است كه فراز و نشيبها و احيا و بازگشت دين را در طول زمان، بيان مىكند. (بيت، هالاهمى، 1974).
حاميان اين ديدگاه معتقدند كه بسيارى از شخصيتهاى برجسته نخستين روانشناسى، دين را مخاطب قرار دادهاند. سرشناسترين اين افراد «ويليام جيمز» بود كه كتاب اصول روانشناسىاش، بيانگر بالاترين حد پيشرفت در روانشناسى آن عصر به شمار مىآيد. جيمز، رئيس انجمن روانشناسى امريكا بود، و به پديدههاى دينى علاقه بسيار داشت و تلاشهاى خويش را در تجربه دينى فرد متمركز ساخت. سخنرانىهاى «گيفورد» كه در كتاب «گوناگونى تجربه دينى» به چاپ رسيد و امروزه حدود يك قرن از انتشار آن مىگذرد، از آثار ماندگار شمرده مىشود.
روانشناسان متنفذ ديگرى مانند «جى استانلىهال» نيز به مطالعه دين پرداختند و در صدد بهبود فرضيههاى روانشناسى و تحقيق در رسوم دينى برآمدند.
در دورههاى اخير، روانشناسان امريكايى به سوى «رفتارگرايى» كه از ناديده گرفتن مسائل معنوى سرچشمه مىگرفت، روى آوردند. روشهاى تقليلگرايانه رفتارگرايى در مورد عقيده و ايمان يا فرضيههاى متناسب با آن مجال بحثباقى نگذاشت. بتدريج روانشناسى، مقوله دين را ترك نمود و به موضوعات ديگرى كه علمىتر تلقى مىشدند، پرداخت. اين امر به چندين دهه غفلت و كوتاهى در موضوع دين انجاميد.
علاقه روانشناسان به دين در سال 1950 ديگر بار آغاز شد. تلاشهاى گوردن آلپورت براى توصيف نقش دين در تجربه شخص، اثر فراموشنشدنى او در اين زمينه را سامان بخشيد و فرضيه تمايز انگيزههاى دينى درونى و برونى را به عنوان بانفوذترين رويكرد در مطالعات روانشناسى دين در امريكا پديد آورد. در سالهاى پس از آن، براساس يك ديدگاه سنتى در روانشناسى دين، پيشرفتهاى بسيارى پيشنهاد داده شد كه تجربه احياى منافع در اين رشته، رهاورد آن شمرده مىشود. انتشار نشريه تخصصى، بخشى از اين پيشرفتها بود. اختصاص بخشى از انجمن روانشناسى امريكا به مطالعات دينى و دسترسى روزافزون به كلاسهاى دانشگاههايى كه در خصوص روانشناسى دين مطالعه مىكردند، بخشى ديگر از اين پيشرفتها است. اين الگوى رشد كه به طور بسيار خلاصه بيان گرديد، اخيرا با اين نظر كه دين هرگز از سوى جريان غالب و روند كلى روانشناسى، مورد استقبال قرار نگرفت، روبهرو شده است. اين ديدگاه، معتقد است كه روانشناسى دين در حاشيه اين رشته و در خلال پيشرفتهاى آن آشكار گرديد. ولف با استفاده از اسناد منتشر شده و ساير اطلاعات تاريخى، دريافت كه نخستين نشريه در اين رشته در سال 1952، همزمان با پايان «نشريه روانشناسى امريكايى» تعطيل شد. البته در نيمه نخست قرن بيستم، كتابهاى اختصاصى روانشناسى دين نيز انتشار مىيافت; ولى كنارهگيرى اجتنابناپذير روانشناسان معروف و برجسته، به افت اين رشته علمى در اوايل دهه 90 انجاميد.
راهاندازى نشرياتى كه به گونهاى رضايتبخش به مطالعات تجربى دين گرايش داشتند، عامل مهم توسعه اين رشته و وضعيت كنونى آن به شمار مىآيد.
نشريههاى «مطالعات علمى - دينى»، «مرورى بر تحقيقات دينى» و «مجله بينالمللى روانشناسى دين»، مانند ساير سمينارهاى تخصصى، روانشناسان را يارى داد تا تحقيقات خويش را درباره زواياى رفتار و عقايد دينى، منتشر كنند. پيشرفتهاى مهم و اساسى روانشناسى دين، هنوز مرهون تلاشهاى پيوسته روانشناسانى است كه تحقيقاتشان را در اين نشريات ارائه دادند.
سازمانهايى در روانشناسى دينى
مطالعات و تحقيقات سازمانهاى حرفهاى روانشناسان علاقهمند به موضوع دين نيز رهاوردى مشابه دارد. بخش سىوششم انجمن روانشناسى امريكاييان، نخستين سازمان در اين رشته به شمار مىآيد. اين مركز در آغاز به عنوان انجمن روانشناسى امريكاييان كاتوليك، تاسيس شد و در سال 1971 با نام «روانشناسان علاقهمند به مقولههاى دينى» مجددا سازماندهى گرديد. «روانشناسان علاقهمند به مقولههاى دينى» در سال 1975 به عضويت انجمن روانشناسان امريكاييان درآمدند و در سال 1993 خود را «روانشناس دين» ناميدند. اين گروه اكنون دو هزار عضو دارد كه اكثر آنها روانشناسان بالينى و مشاورهاى هستند.
به رغم نخستين سازمانهاى مطالعات دينى، اقليتى نيز در انجمن روانشناسان امريكايى وجود داشت كه شمار آنها در مقايسه با جمعيت صدوپنجاه و نه هزار نفرى انجمن روانشناسى امريكاييان، بسيار اندك بود و در گسترش انجمن نقشى محدود داشت. با وجود همه اين مسائل، اين سازمان موضوعاتى مهم براى جلسات بحث و گفتوگوهاى دين و روانشناسى در نظر گرفت. انگيزه تاسيس جامعه روانشناسى امريكاييان در سال 1988 نيز همين مسئله بود. جامعه روانشناسى امريكايى تلاش خود را بر دانش روانشناختى متمركز كرده و در برابر تاكيد انجمن روانشناسى امريكايى بر مراقبتهاى بهداشت روانى وزنه تعادل به وجود آورد.
در اين برهه از زمان، جامعه روانشناسى امريكايى براى روانشناسانى كه عقايد و رفتار دينى يا ساير محدودههاى روانشناسى را مطالعه مىكردند، بخشى ويژه نداشت، البته روانشناسان علاقهمند به دين مىتوانستند در انجمنها و محافل ديگر فعاليت كنند. برجستهترين آنها، انجمن روانشناسى تغيير شخصيت، (Transpersenal) است، كه بر مسائل تغيير حالات خودآگاهى و معنويت، بيش از دين سازمان يافته تاكيد مىورزد.
نشريه اين گروه، «روانشناسى تغيير شخصيت» است كه براى فرضيات و تحقيقات مربوط به تجربههاى دينى ويژه پژوهشهاى مبتنى بر روشهاى غيرسنتى، راه خروج فراهم مىآورد. علاوه بر اين، سازمانهاى متعددى وجود دارند كه روانشناسى و سنتهاى دينى خاص، مانند مسيحيت و يهوديت را بهبود مىبخشند و اين سازمانها كه روانشناسان مربوط به كليسا خوانده مىشوند، به كاربرد روانشناسى در مقولههاى بهداشت روانى در محيطهاى دينى، شديدا گرايش دارند. انجمن امريكايى روانشناسان كليسايى يكى از اين گروهها است. گروه ديگر انجمن مسيحيان براى علوم روانشناختى است كه در خدمت جامعه پروتستانهاى انجيلى قرار دارد. اين گروهها هزاران عضو دارد; ولى به دو دليل در رتبه دوم جاى مىگيرند.
1. كوتهبينى و تنگنظرى ويژه روانشناسى امريكاييان كه روانشناسى را از ساير حرفههاى بهداشت روانى، ارزشمندتر مىدانند.
2. ارزشهاى نهفته در سازمان، از علايق اوليه انگاشته شدن معنويت و ابراز رشد معنوى بودن روانشناسى كه افزايش پندارها در ميان روانشناسان آزاد و بىتعصب مىانجاميد.
با اين همه، روانشناسان، كاركنان اجتماعى و روحانيون اين سازمانها، نخستين منبع مراقبتهاى بهداشت روانى را براى بسيارى از مردم فراهم مىآورند و تاثير عملى اين سازمانها قابل ارزيابى و برآورد نيست.
در نهايتسازمانهاى ميانرشتهاى، مانند جامعه مطالعات علمى دين و انجمن مطالعات دينى نيز وجود دارند. روانشناسانى كه در مورد دين به تحقيق مىپردازند، اغلب از نشريات اين سازمانها بهره مىبرند و اكثر آثار اين نشريات را داراى كيفيتبالا مىدانند. در كنفرانس مشترك اين سازمانها، تحقيقات جامعهشناسى از بررسى و چيرگى فزونترى برخوردار است.
ديدگاههاى روانشناختى دين
رالف هود، از شخصيتهاى مهم در روانشناسى دين امريكا، شش مكتب فكرى روانشناسى در خصوص دين پيشنهاد داد:
1. «مكتب روانكاوى» برگرفته از آثار فرويد بود و مىكوشيد انگيزههاى ناخودآگاه عقايد دينى را آشكار سازد. تفاسير روانكاوى لزوما دينستيز نيست.
2. «مكتب تحليلگرايى» از توصيفهاى يونگ در مورد زندگانى معنوى الهام گرفته است. البته اكثر روانشناسان توضيحهاى يونگ را ناهمسو با تحقيقات علمى و داراى نقشى محدود در روانشناسى ارزيابى مىكنند.
3. «مكتب objedrelation » توسط روانشناسان شكل گرفت، اما تلاشهاى خود را بر نفوذ و تاثير مادر بر فرزند متمركز ساخت. اين مكاتب بر مطالعات بالينى و ساير روشهاى توصيفى و تشريحى كه بر نمونههاى ساده استوار است، متكى بودند.
4. مكتب تغيير شخصيت مىكوشد در مسير روبهرو شدن مستقيم با معنويات قرار گيرد. اين مكتب، پديدههاى معنوى را حقيقى مىداند و از شيوههاى گوناگون براى مطالعه تجربيات ماوراى علم بشر استفاده مىكند.
5. مكاتب پديدارشناسى بر فرضيات نهفته تجربه دينى و رايج كردن اين تجربهها ميان مردم تاكيد مىورزد. اين گروه از دانشمندان واكنشهاى انتقادى در مسايل تجربى و سنجشى را تاييد مىكند.
6. مكاتب سنجشى (اندازهگيرى) اكنون روش غالب در روانشناسى دين در امريكا به شمار مىآيد. پيروان اين انديشه جهت استفاده از شيوههاى روانشناختى در گستره مطالعه زندگى دينى اميال و آرزوها را تقسيم مىكند.
با وجود سنتسنجش، مدل گرايشهاى برونى - درونى دينى آلپورت، بيش از سى سال اين رشته را شكل داد. در راستاى جستوجوى رابطه گرايشهاى درونى و برونى نگرشها و رفتارهاى اجتماعى، مطالعات بسيار انجام گرفته است. دورنماى درونى و برونى، اساس مطالعات مهم باتسون و ديگران بود. مطالعات و تحقيقات به منظور كشف نقش دين در فائق آمدن بر مسائل نيز در روانشناسى رايج است. «پارگامنت» از برجستهترين افراد اين رشته بود كه چگونگى استفاده مردم را از دين براى مقابله با فشارهاى روحى، مورد مطالعه قرار داد.
روانشناسان، امكان مرحلهاى بودن پيشرفتهاى دينى را كشف كردند. در اين خصوص، تئورى اتصال (ضميمه) بسيارى از اذهان را به خود معطوف ساخت. در روانشناسى شناختى يا شناختنگر كه توسط اسپيلكا طرح شد، به موضوع كاربرد دين مىپردازد.
تئورىهاى روانشناسى اجتماعى - از قبيل تئورى جذب و جذابيت - به منظور آزمايش شرايط تجربيات دينى يا درك تحولات دينى به كار مىرفته است.
ترس از مرگ و نقش آن در تجربه دينى در اين محدوده، به عنوان حلقه ارتباط دين و روانشناسى مطالعه شده است. مكاتب سنجش در هر كدام از اين محدودهها از شيوههاى روششناسى علمى سنتى كه در ارتباط با پديدههاى دينى ارتباط دارد، استفاده مىكنند. آنها در اين كار بر اين نكته كه دين با دانستههاى ما در مورد رفتار و انديشههاى انسانى مرتبط است، تاكيد مىورزند. شواهد موجود نشان مىدهد كه علاقه به مسائل دينى و يا دست كم موضوعات مذهبى در ميان روانشناسان امريكايى، رشد داشته است. براى مثال موضوع برنامه تلويزيونى انجمن روانشناسى امريكا، در ماه آگوستسال 1996، دين بوده است. اين انجمن كتابهاى مختلفى نيز چاپ كرده است كه نقش دين را در تمرين روانشناسى بالينى و مشاورهاى، بر مىرسد.
در ميان اين كتابها، كتاب «ريچاردز وبرگين» به موضوع درمان مؤثر هنگام مخاطب قرار دادن محترمانه عقايد دينى، مىپردازد و امكان برخوردارى از «روانشناسى خداشمول» را فراهم مىآورد. ديدگاه دائرةالمعارفى دين در روانشناسى بالينى در ايالات متحده امريكا در كتاب شافرانسكه يافت مىشود. او در اين كتاب ديدگاههايى متفاوت ارائه داده است كه همه آنها مطلوبند و در مقوله ديندرمانى و عقايددرمانى مىگنجند. اين جنبش در آغاز بحثهاى تاريخى گوناگون ميان آلنبرگين و آلبرتآليس پديد آورد كه در نشريه روانشناسى بالينى و مشاوره به چاپ رسيد. اين مناظرهها اختلافات فاحش فرضيات طبيعتگرايانه آليس و فرضيههاى مبتنى بر وجود خدا و وحدانيتبرگين را آشكار مىسازد و فضاى آن روزگار را كه از نگرانىهاى روزافزون پستمدرن در مورد ارزشها و فرضيات روبه گسترش علم آكنده بود، باز مىنماياند.
اين فضا سبب شد كه روانشناسان با ديد بازتر به مطالعه دين و كاربرد مقولههاى بهداشت روانى روى آورند. البته علاقه دانشجويان به روانشناسى دين كافى بود تا اين دروس در بسيارى از دانشگاهها و دانشكدهها باقى بماند و روشهاى گوناگون ديدگاههاى روانشناسى در مورد دين، همچنان مورد مطالعه قرار گيرد.
گرايشهاى اخير و جهتهاى آينده
روانشناسى دين در امريكا با مشكلات و فرصتهاى بسيار روبهرو است و اين امكان وجود دارد كه در آينده از اهميت افزونترى برخوردار گردد. بىترديد دروس و رشتههاى عملى روانشناسى دين در امريكا، همچون ديگر كوششهاى انسانى، از خطا پيراسته نيست. در اين گستره، انتظار از روانشناسان به دلايلى كه ادامه تنش ميان روانشناسى رايجبوده و دين يكى از آنان به شمار مىآيد، محدود خواهد بود. اين دو حوزه، فرضيات مختلف را درباره آنچه شواهد درست پديد مىآورد، استوار گرديدهاند. هنوز هم روانشناسانى وجود دارند كه مىكوشند فرضيات تغيير يافته را مورد توجه قرار دهند. موفقيت كتاب ريچاردز وبرگين كه در زمان انتشارش از پرفروشترين كتابهاى انجمن روانشناسى امريكا شمرده شد، چنان اظهار مىدارد كه روانشناسان منفرد در كارهاى پيشرفته خويش با دين درگيرى دارند. اين موضوع نشان مىدهد كه در آينده، مقولههاى مربوط به دين، توجه روانشناسان بيشترى را به خود جلب خواهد كرد و در ميان روانشناسان محقق، تنش علمى، فزونى مىيابد; همانند روانشناسى عصبى، روانشناسى تكاملى و ساير زيررشتههايى كه به ترقى و پيشرفت ادامه مىدهند. ممكن است روانشناسان علاقهمند به دين با توسعه تحقيقات و تئورىهاى موفقيتآميز به شكافهاى موجود بپردازند. براى مثال تئورى ضميمه مىتواند با روانشناسى تكاملى سازگار باشد; هر چند اين پژوهشها، رشتهاى را پيشنهاد مىدهد كه به روانشناسى بيش از دين توجه دارد. روانشناسى دين بر فرايند درك و فهم ما از دين، تاكيد مىورزد. روانشناسى دينى بر تفاسير مذهبى روانشناسى پاى مىفشارد. مشكل هميشگى روانشناسى دين، تامين بودجه و سرمايهگذارى در امر تحقيق است. اين رشته هرگز پشتيبانى مالى بسيارى در امريكا دريافت نكرده است. دانش ما در اين گستره با شكافهايى مهم روبهروست. با كمبود سرمايهگذارى، پيشرفت تحقيقات در مقايسه با ساير رشتهها كندتر خواهد بود و اجراى يك تحقيق كامل و بىنقص، ناممكن مىنمايد. براى مثال اين رشته به مطالعات طولى سخت نياز دارد، اما مشكلات و هزينههاى اين شيوه تحقيق، اجراى آن را بدون پشتيبانى مالى غيرممكن مىسازد. اين مسئله كه پيشرفت در اين رشته را به تاخير مىاندازد، بدان واقعيتبازمىگردد كه اكثر روانشناسان علاقهمند به مقوله دين، يا بالينىاند يا مشاورهاى.
نيازهاى نگهدارى و ادامه كارهاى بالينى، ارائه تحقيقات برپايه روانشناسى دين را براى آنان دشوار مىسازد. با اين وجود در مقايسه با گذشته، دلايل خوشبينانهترى نيز وجود دارد; بطور كلى اين گونه رقابتها ممكن است نحوه سرمايهگذارى و بودجه تحقيقات دينى را بهبود بخشد. افزون بر اين، تلاشهاى اخير انجمن روانشناسان امريكا در تاسيس «روانشناسى مثبت» نيز سبب خوشبينى است. اين نوع روانشناسى بر عواملى كه ممكن است در بهداشت روانى مؤثر باشد، توجه و تمركز دارد. دست كم يك روانشناس برجسته، تاثيرهاى دين در بهبود بهداشت روانى را بيان كرده است و به نظر مىرسد اين تلاشها ادامه يابد. بدون در نظر گرفتن اين حمايتها در مورد تحقيقات، اين نكته كه پژوهشها بايد از نظر روششناسى سالم و بىنقض باشد، هميتبسيار دارد. اگر روانشناسى دين بخواهد از تاثير گستردهتر در جامعه روانشناسى امريكا برخوردار باشد، بايد از نظر روششناسى بسيار دقيق و موشكافانه باشد.
نتيجهگيرى
مطالعه روانشناسى دين، بخش با اهميت و هدفمند روانشناسى در امريكا به شمار مىآيد. روانشناسى دين با درك ما درباره مردم ارتباط دارد; زيرا با توجه به اين كه بيش از 90 درصد امريكاييان خداباورند، بعد مهمى از زندگى در امريكا را مورد خطاب و توجه قرار مىدهد. روانشناسى دين براى مطالعه نگرشها، حس نوعدوستى و گذشت و بسيارى ديگر از پديدهها كه روانشناسان به آن علاقهمندند، منبعى غنى از اطلاعات به شمار مىآيد. روانشناسى دين، همچنين ابتكار و خلاقيت روانشناسان را در اجراى تحقيقات ساختارى كه نمىتوان آنها را از طريق آزمايش به سادگى مطالعه كرد، به چالش مىاندازد. به طور خلاصه، پيوند بين روانشناسى و دين، به روانشناسى كمك مىكند تا ارتباط تاريخى خويش را با فلسفه حفظ كند. از آن جا كه روانشناسى در پى استخدام فنون و علوم طبيعى است، روانشناسى دين به ما يادآورى مىكند كه ريشه ما در فلسفه قرار دارد و فرضياتى كه در خصوص موضوعاتمان پديد مىآوريم، براى علوم مفاهيمى مهم به ارمغان مىآورد. نقل از مثبت من دات بلاگفا دات کام
وسواس و روشهای درمان ان.
وسواس يك ايده، فكر، تصور، احساس يا حركت مكرر يا مضر كه با نوعى احساس اجبار و ناچارى ذهنى و علاقه به مقاومت در برابر آن همراه است. بيمار متوجه بيگانه بودن حادثه نسبتبه شخصيتخود بوده از غير عادى و نابهنجار بودن رفتار خودآگاه است.روانشناسان وسواس را نوعى بيمارى از سرى نوروزهاى شديد مىدانند كه تعادل روانى و رفتارى را از بيمار سلب و او را در سازگارى با محيط دچار اشكال مىسازد و اين عدم تعادل و اختلال داراى صورتى آشكار است.
روانكاوان نيز وسواس را نوعى غريزه واخورده و ناخودآگاه معرفى مىكنند و آن را حالتى مىدانند كه در آن، فكر، ميل، يا عقيدهاى خاص، كه اغلب وهمآميز و اشتباه است آدمى را در بند خود مىگيرد، آنچنان كه حتى اختيار و اراده را از او سلب كرده و بيمار را وامىدارد كه حتى رفتارى را برخلاف ميل و خواستهاش انجام دهد و بيمار هرچند به بيهودگى كار يا افكار خودآگاه است اما نمىتواند از قيد آن رهايى يابد.
وسواس به صورتهاى مختلف بروز مىكند و در بيمار مبتلاى به آن اين موارد ملاحظه مىشود :
اجتناب؛ تكرار و مداومت؛ترديد؛شك در عبادت؛ترس؛دقت و نظم افراطى؛اجبار و الزام؛احساس بن بست؛عناد و لجاجت.
علائم ديگر:در مواردى وسواس بصورت، خود را در معرض تماشا گذاردن، دله دزدى، آتش زدن جايى، درآوردن جامه خود، بيقرارى، بهانهگيرى، بىخوابى، بدخوابى، بىاشتهايى،... متجلى مىشود آنچنانكه به اطرافيانش اين احساس دست مىدهد كه نكند ديوانه شده باشد.
انواع وسواس:وسواسهايى كه تمام فكر و انديشه افراد را تحت تاثير قرار داده و احاطهشان مىكند معمولا بصورتهاى زير است:
وسواس فكرى:
اين وسواس بصورتهاى مختلف خود را نشان مىدهد كه برخى از نمونههاى آن بشرح زير است:
انديشه درباره بدن:
بدين گونه كه بخشى مهم از اشتغالات ذهنى و فكرى بيمار متوجه بدن اوست. او دائما به پزشك مراجعه مىكند و در صدد بهدست آوردن دارويى جديد براى سلامتبدن است.
رفتار حال يا گذشته:
مثلا در اين رابطه مىانديشد كه چرا در گذشته چنين و چنان كرده؟ آيا حق داشته است فلان كار را انجام دهد يا نه؟ و يا آيا امروز كه مرتكب فلان عملى مىشود آيا درست مىانديشد يا نه؟ تصميمات او رواستيا ناروا ؟
در رابطه با اعتقادات: زمانى فكر وسواسى زمينه را براى تضادها و مغايرتهاى اعتقادى فراهم مىسازد. مسايلى در زمينه حيات و ممات، خير و شر، وجود خدا و پذيرش يا طرد مذهب ذهن او را بخود مشغول مىدارد.
انديشه افراطى:
زمانى وسواس در مورد امرى بصورت افراط در قبول يا رد آن استبا اينكه بيمار خلاف آن را در نظر دارد ولى بصورتى است كه گويى انديشه مزاحمى بر او مسلط است كه او را ناگزير به دفاع از يك انديشه غلط مىسازد، از آن دفاع و يا آن را طرد مىكند بدون اينكه آن مساله كوچكترين ارتباطى با زندگى او داشته باشد; مثلا در رابطه با دارويى عقيدهاى افراطى پيدا مىكند بگونهاى كه طول عمر، بقاى زندگى و رشد خود را در گرو مصرف آن دارو مىداند، اگرچه در اثر مصرف به چنان نتيجهاى دست نيابد.
2- وسواس عملى:
وسواس عملى به شكلهاى گوناگون خود را بروز مىدهد كه ما به نمونهها و مواردى از آن اشاره مىكنيم :
شستشوى مكرر: مردم بر حسب عادت تنها همين امر را وسواس مىدانند و اين بيمارى در نزد زنان رايجتر است.
رفتار منحرفانه:
جلوه آن در مواردى بصورت دزدى است و اين امر حتى در افرادى ديده مىشود كه هيچگونه نياز مادى ندارند.
دقت وسواسى:
نمونهاش را در منظم كردن دگمه لباس و... مىبينيم و وضعيت فرد بگونهاى است كه گويى از اين امر احساس آرامش مىكند.
شمردن:
شمردن و شمارشها در مواردى مىتواند از همين قبيل بحساب آيد مثل شمردن نردهها با اصرار بر اين كه اشتباهى در اين امر صورت نگيرد.
راه رفتن:
گاهى وسواسها بصورت راه رفتن اجبارى است. شخص از اين سو به آن سو راه مىرود و اصرار دارد كه تعداد قدمها معين و طبق ضابطه باشد. مثلا فاصله بين دو نقطه از ده قدم تجاوز نكند و هم از آن كمتر نباشد.
3- وسواس ترس:
صورتهاى ترس وسواسى عبارت است از: ترس از آلودگى - ترس از مرگ - ترس از دفع - ترس از محيط محدود - ترس از امرى خلاف اخلاق - ترس از تحقق آرزو.
4- وسواس الزام:
در اين نوع وسواس نمىتواند خود را از انجام عمل و يا فكرى بيرون آورد و در صورت رهايى از آن فكر و خوددارى از آن عمل موجبات تنش در او پديد خواهد آمد.
وسواس در چه كساني بروز مي كند؟
الف) در رابطه با سن
تجارب حيات عادى افراد نشان مىدهد كه وسواس همگام با بلوغ و در غليان شهوت در افراد پايه گرفته و تدريجا رشد مىكند. اگر در آن ايام شرايط براى درمان مساعد باشد بهبودهاى نسبى و دورهاى پديد مىآيد وگرنه بيمارى سير مداوم و رو به رشد خود را خواهد داشت تا جايى كه خود بيمار به ستوه مىآيد.
ب) در رابطه باهوش:
بررسيهاى علمى نشان دادهاند كه وضع هوشى آنها در سطحى متوسط و حتى بالاتر از حد متوسط است. وسواسىهايى كه داراى هوش اندك و يا با درجه ضعيف باشند بسيار كمند بر اين اساس رفتار آنها نبايد حمل بر كمهوشى شان شود.
ج) در رابطه با اعتقاد:
د) در رابطه با شخصيت و محيط:
تجارب نشان دادهاند آنهايى كه در زندگى شخصى حساسترند امكان ابتلايشان به بيمارى وسواس بيشتر است و غلبه وسواس بر آنها زيادتر است. در بين فرزندانى كه والدينشان معمولا محكومشان مىكنند اين بيمارى بيشتر ديده مىشود.
پارهاى از تحقيقات نشان دادهاند كه شخصيت والدين و حتى صفات ژنتيكى، روابط همگن خويى و محيطى در اين امور مؤثرند بهمين نظر وسواس در بين دوقلوهاى يكسان بيشتر ديده مىشود تا در ديگران، اگر چه ريشههاى اساسى و كلى اين امر كاملا مشهود نيست.
مساله شخصيت را اگر با دامنهاى وسيعتر مورد توجه قرار دهيم خواهيم ديد كه اين امر حتى در برگيرنده افراد و اشخاص از نظر جوامع هم خواهد بود. وسواس بر خلاف بيمارى هيسترى است كه اغلب در جوامع عقب نگهداشته شده ديده مىشود، در جوامع بظاهر متمدن و پيشرفته و حتى در بين افراد هوشمند هم بميزانى قابل توجه ديده مىشود.
ريشههاى خانوادگى وسواس
در مورد ريشه و سبب اين بيمارى مطالب بسيارى ذكر شده كه اهم آنها عبارتند از وراثت، شخصيت زير ساز يا الحاقى، وضع هوشى، عوامل اجتماعى، عوامل خانوادگى، عوامل اتفاقى، رقابتها، منعها و... كه ما ذيلا به مواردى از آن اشاره مىكنيم.
الف) وراثت:
تحقيقات برخى از صاحبنظران نشان داده است كه حدود چهل درصد وسواسيها، اين بيمارى را از والدين خود به ارث بردهاند، اگرچه گروهى ديگر از محققان جنبه ارثى بودن آن را محتمل دانسته و قايل شدهاند، انتقال زمينههاى عصبى مىتواند ريشه و عاملى در اين راه باشد.
ب) تربيت :
در اين مورد مباحثى قابل ذكرند كه اهم آنها عبارتند از:
1- دوران كودكى:اعتقاد گروهى از محققان اين است كه پنجاه درصد وسواسهاى افراد در سنين جوانى و پس از آن از دوران كودكى پايهگذارى شده و تاريخچه زندگى آنها حاكى از دوران كودكى ويژهاى است كه در آن كشمكشها و مقاومتها و سرسختىهاى فوق العاده وجود داشته و كودك در برابر خواستههاى بزرگتران تاب مقاومت نداشته است.
2- شيوه تربيت:در پيدايش گسترش وسواس براى شيوه تربيت والدين نقش فوق العادهاى را بايد قايل شد. بررسيها نشان مىدهد مادران حساس و كمال جو بصورتى ناخودآگاه زمينه را براى وسواسى شدن فرزندان فراهم مىكنند و مخصوصا والدينى كه رفتار طفل را بر اساس ضابطه خود بصورت دقيق مىخواهند و انعطاف پذيرى كمترى دارند در اين رابطه مقصرند. تربيتخشك و مقرراتى در پيدايش و گسترش اين بيمارى زياد مؤثر است. نحوه از شير گرفتن كودك بصورت ناگهانى، گسترش آموزش مربوط به نظافت و طهارت و كنترل كودك در رفتار مربوط به نظم و تربيت و دقت او هم در اين امر مؤثر است.
3- تحقير كودك:عدهاى از بيماران وسواسى كسانى هستند كه دائما اين عبارت به گوششان خورده است كه: آدم بى عرضهاى هستى، لياقت ندارى، در خور آدم نيستى، بدرد زندگى نمىخورى... و از بابت عدم لياقتخود توسط والدين، مربيان، خواهران، و برادران ارشد ركوفتشنيده و تنبيه شدهاند. اين گونه برخوردها بعدا زمينه را براى ناراحتى عصبى و يا وسواس آنها فراهم كرده است.
4- ناامنىها:پارهاى از تحقيقات نشان دادهاند برخى از آنها كه دوران حيات كودكى آشفتهاى داشته و با ترس و نا امنى همساز بودهاند بعدها به چنين بيمارى دچار شدهاند. آنها در مرحله كودكى وحشت از آن داشتهاند كه نكند كار و رفتارشان مورد تاييد والدين و مربيان قرار نگيرد. اينان در دوران كودكى براى راضى كردن مربيان خود مىكوشيدند و سعى داشتهاند كه دقتى افراطى درباره كارهاى خود روا دارند و در همه مسائل، با باريكبينى و موشكافى وارد شوند.
5- منعها:گاهى وسواس فردى بزرگسال نشات گرفته از منعهاى شديد دوران كودكى و حتى نوجوانى و جوانى است. مته بر خشخاش گذاردن والدين و مربيان، ايرادگيريهاى بسيار، توقعات فوق العاده از زير دستان، اگر چه ممكن است كار را برطبق مذاق خواستاران پديد آورد معلوم نيست عاقبتخوش و ميمونى داشته باشد.
6- خانواده افراد وسواسى: بررسيها نشان دادهاند:
- اغلب وسواسىها والدين لجوج داشتهاند كه در وظيفه خواهى از فرزندان سماجتبسيار نشان مىدادهاند.
- ايرادگير و عيبجو بودهاند اگر مختصر لغزشى از فرزندان خود مىديدند، آن را به رخ فرزندان مىكشيدند.
- خسيس و ممسك بودهاند به طورى كه كودك براى دستيابى به هدفى ناگزير به شيوهاى اصرارآميز بوده است و بالاخره افرادى كم گذشت، طعنه زن، ملامتگر، بودهاند و كودك سعى مىكرده خود را در حضور آنها دائما جمع و جور كند تا سرزنش نشود. (6)
درمان :
براى درمان مىتوان از راه و رسمها و وسايل و ابزارى استفاده كرد كه يكى از آنها تغيير محيطى است كه بيمار در آن زندگى مىكند.
1- تغيير آب و هوا: دور ساختن بيمار از محيط خانواده و اقامت او در يك آسايشگاه و واداشتن او به زندگى در يك منطقه خوش آب و هوا براى تخفيف اضطراب و درمان بيمار اثرى آرامش بخش دارد و اين امرى است كه اولياى بيمار مىتوانند به آن اقدام كنند.
2- تغيير شرايط زندگى:از شيوههاى درمان اين است كه زندگى بيمار را در محيطى ديگر بكشانيم و وضع او را تغيير دهيم. او را بايد به محيطى كشاند كه در آن مساله حيات سالم و دور از اغتشاش و اضطراب مطرح باشد و بناى اصلى شخصيت او از دستبردها دور و در امان باشد بررسيهاى تجربى نشان مىدهند كه در مواردى با تغيير شرايط زندگى و حتى تغيير خانه و محل كار و زندگى بهبود كامل حاصل مىشود.
3- ايجاد اشتغال و سرگرمى:تطهيرهاى مكرر و دوبارهكارىها بدان خاطر است كه بيمار وقت و فرصتى كافى براى انجام آن در خود احساس مىكند و وقت و زمانى فراخ در اختيار دارد. بدين سبب ضرورى است در حدود امكان سرگرمى او زيادتر گردد تا وقت اضافى نداشته باشد. اشتغالات يكى پس از ديگرى او را وادار خواهد كرد كه نسبتبه برخى از امور بىاعتماد گردد، از جمله وسواس.
4- زندگى در جمع:فرد وسواسى را بايد از گوشهگيرى و تنهايى بيرون كشاند. زندگى در ميان جمع خود مىتواند عاملى و سببى براى رفع اين التباشد. ترتيب دادن مسافرتهاى دستجمعى كه در آن همه افراد ناگزير شوند شيوه واحدى را در زندگى پذيرا شوند، در تخفيف و حتى درمان اين بيمارى مخصوصا در افرا كمرو مؤثر است.
5- شيوههاى اخلاقى:رودربايستىها و ملاحظات فيمابين كه هر انسانى بنحوى با آن مواجه است تا حدود زيادى سبب تخفيف اين بيمارى مىشود. طرح سؤالات انتقادى توام با لطف و شيرينى، بويژه از سوى كسانى كه محبوب و مورد علاقه بيمارند در امر سازندگى بيمار بسيار مؤثر است و مىتواند موجب پيدايش تخفيف هايى در اين رابطه شوند و البته بايد سعى بر اين باشد كه انتقاد به ملامت منجر نشود روح بيمار را نيازارد. احياى غرور بيمار در مواردى بسيار سبب درمان و نجات او از عوامل آزار دهنده و خفت و خوارى ناشى از پذيرش رفتارهاى ناموزون وسواسى است و به بيمار قدرت مىدهد. بايد گاهى غرور فرد را با انتقادى ملايم زير سؤال برد و با كنايه به او تفهيم كرد كه عرضه اداره و نجات خويش را ندارد تا او بر سر غرور آيد و خود را بسازد. بايد به او القا كرد كه مىتواند خود را از اين وضع نجات دهد. همچنين بايد به بيمار اجازه داد كه درباره افكار خود اگر چه بى معنى است صحبت كند و از انتقاد ناراحت نباشد.
6- تنگ كردن وقت:بيش از اين هم گفتهايم كه گاهى تن دادن به ترديدها ناشى از اين است كه بيمار خود را در فراخى وقت و فرصتببيند و براى درمان ضرورى است كه در مواردى وقت را بر فرد وسواسى تنگ كنند. در چنين مواردى لازم استبا استفاده از متون و شيوههايى او را به كارى مشغول داريد به امر و وظيفهاى او را وادار نماييد تا حدى كه وقتش تنگ گردد و ناگزير شود با سر هم كردن عمل و وظيفه كار و برنامه خود را اگرچه نادرست استسريعا انجام دهد. تكرار و مداومت در چنين برنامهاى در مواردى مىتواند بصورت جدى در درمان مؤثر باشد.
7- زيرپاگذاردن موضوع وسواس:در مواردى براى درمان بيمار چارهاى نداريم جز اينكه به او القا كنيم به قول معروف به سيم آخر بزند، حتى با پيراهنى كه آن را او نجس مىداند و يا با دست و بدنى كه او تطهير نكرده مىشمارد و به نماز بايستد و وظيفهاش را انجام دهد. به عبارت ديگر بيمار را وا داريم تا همان كارى را كه از آن مىترسد انجام دهد. تنها در چنين صورت است كه در مىيابد هيچ واقعهاى اتفاق نمىافتد.
شيوههاى اصولى در درمان وسواس:
الف) روانپزشكى:اگر رفتار و يا عمل وسواسى شديد شود نياز به متخصص روانى و درمانگرى است كه در اين زمينه اقدام كند. كسى كه تعليمات تخصصى و تحصيلىاش در روان پزشكى او به او اجازه مىدهد كه براى شناخت ريشه بيمارى و درمان بيمار اقدام نمايد. علاوه بر اينكه در زمينه ريشهيابىها كار و تلاش كرده و دائما در رابطه با خود هم اقداماتى بعمل آورده و لااقل حدود 300-200 ساعتى هم در رابطه با شناختخويش گام برداشته است. اينان اجازه دارند كه در موارد لازم نسخه بنويسند و يا داروهايى تجويز كنند و يا شيوههاى ديگرى را براى درمان لازم مىبينند بكار گيرند.
بيماران را گاهى لازم است كه در مؤسسات روانپزشكى و گاهى هم در بيمارستانها به طرق روانكاوى و رواندرمانى درمان نمايند و در موارد ضرور بايد آنها را بسترى نمود. درمان بيمارى براى برخى از افراد بسيار ساده و آسان و براى برخى ديگر بسيار سخت است ; بويژه كه شرايط اقتصادى و اجتماعى بيمار هم در اين امر مؤثر است.
ب) روان درمانى:نوعى درمان است كه توسط روانشناس بالینی صورت مىگيرد. رواندرمانی شرایط جدید یادگیری است در این روش روانشناس با کمک بیمار و همکاری او اگاهی بیمار را از بیماری خود افزایش داده و به او تکنیکهایی را اموزش میدهد تا بیمار بتواند با بیماری خود مبارزه کند واز پس ان بر اید .این روش يك همكارى آزاد بين بيمار و درمان كننده مبتنى بر اعمال متقابل است كه بر اساس روابطى نسبتا طولانى و طبق هدف و برنامه ريزى مشخصى به پيش مىرود. درمان اختلال بهصورت مكالمه و صحبت و يا هر شيوه مفيدى كه قادر به اصلاح زندگى روانى فرد باشد انجام مىگيرد. در اين درمان گاهى هم ممكن است دارو مورد استفاده قرار گيرد. البته اصل بر اين است كه بر اساس شيوه مصاحبه و گفتگو زمينه براى يك تحول درونى فراهم شود. در رواندرمانی همکاری بیمار بسیار حائز اهمیت است . اجرای تمرینهایی که توسط روانشناس تجویز میشود در بهبود علائم بیماری بسیار مهم و حیاتی است .تکنیکهای رفتار درمانی که از اصول یادگیری اخذ شده است در ردیف درمانهای درجه اول وسواس محسوب میشود. نکته اخر اینکه اگر بیماری به موقع درمان نشود در درازمدت مزمن شده و درمانهای روانشناسی جندان موثر واقع نمیشود .و بیمار باید در بیمارستانهای اعصاب و روان بستری شده تا با استفاده از ای. سی.تی یا شوک الکتریکی مورد درمان قرار بگیرد و حتی درمان به جراحی مغزی نیز منجر میشود.برای نمونه بیماری داشته ام (خانمی ۵۴ ساله) که به علت وسواس قادر به حمام رفتن نبود .زیرا اگر به حمام میرفت قادر نبود بیرون بیاید و دایم شک میکرد که بدنش باز هم کثیف و نجس است و گاهی ۸ ساعت در حمام میماند. به این دلیل تصمیم گرفت دیگر حمام نرود و با الکل بدنش را تمیز کند . موقعی که برای درمان به من مراجعه کرد ۳ ماه حمام نرفته بود.او به همین دلیل ازدواج هم نکرده بود چون معتقد بود هیج مردی او را تحمل نخواهد کرد. بنابر این توصیه میشود که این بیماری وهر مشکل روانی دیگر را از همان ابتدا جدی بگیرید تا خدای نکرده مشکلتان مزمن و غیر قابل درمان نشود.موفق باشید.
افسردگی با علائمی چون احساس غمگینی، شکست- ناراحتی و كلافگی، هیجان و استرس، بی علاقگی به همه چیز و گاه همه كس مشخص می شود؛ در واقع بیمار با بیان این علائم، ناراحتی خود را بروز می دهد. افسردگی مجموعه ای از حالات مختلف روحی و روانی است كه از احساس خفیف ملال تا سكوت و دوری از فعالیت روزمره بروز می كند . در برخی موارد یک زندگی پر استرس می تواند محرکی برای افسردگی شود و در برخی موارد علت کاملاً به شخصیت فرد مربوط باشد.
|
|
[علائم
از دست دادن علاقه و ناتوانی از لذت بردن، احساس نا امیدی بیحالی و خستگی، اندیشیدن به مرگ یا خود کشی. بیقراری و مبادرت کردن به خودکشی، احساس گناه و بیارزشی، خواب زیاد یا اختلال در خواب. فــقدان علاقه یا لذت بردن از سرگرمیها و فعالیتهایی که سابقاً (برای فرد) لذت بخش بوده اند، مثل لذت جنسی . بی انگیزگی، زود خسته شدن، اشکال در تمرکز کردن، شیدایی، شادی غیرطبیعی یا بیش از حد، اندیشه های بزرگ غیر طبیعی، احساس گناه شدید به خاطر وقایع بیاهمیت یا خیالی، سردردها، ناراحتیهای گوارشی، و درد مزمن، پر گویی، یبوست . زودرنجی غیرعادی، یكباره به گریه افتادن بدون توضیح مشخص، مشکل در تصمیمگیری؛ مشكل در تمركز، رفتار اجتماعی نامناسب، خوشحالی ناگهانی پس از احساس نومیدی طولانی مدت، گوشه گیری از خانواده و دوستانو عدم توجه به ظاهر خود .
استرس: وقایع پراسترس زندگی، به ویژه از دست دادن یا تهدید به از دست دادن یک فرد محبوب با شغل می تواند محرک افسردگی باشد.
عوامل اجتماعی: نارضایتی از جامعه و عوامل روانی مرتبط با اجتماع نیز میتوانند نقش داشته باشند.
شخصیت: صفات شخصیتی خاصی مانند عزت نفس پایین و وابستگی شدید، بد بینی و حساسیت در برابر استرسها می تواند شما را مستعد افسردگی نماید . شخصیتی وسواسی، منظم و جدی، تكاملگرا، یا شدیداًوابسته نیز احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش می دهند.
ارث : محققین جند ژن را که ممکن است با اختلالات دو قطبی مربوط باشند را مشخص کرده اند، آنان به دنبال ژنهایی می گردند که با سایر اشکال افسردگی مرتبط باشند. اما همه افرادی که سابقه فامیلی افسردگی را دارند به این اختلال دچار نمی شوند.
اعتیاد الکل و سوء استفاده از مواد : کارشناسان تصور می کردند افراد افسرده الکل، نیکوتین و داروهای تغییر دهنده خلق را به عنوان راهی برای کاهش افسردگی استفاده می کنند. اما در واقع استفاده از این مواد میتواند با افسردگی و اضطراب مرتبط باشد.
داروها : استفاده طولانی مدت از برخی داروها مانند داروهایی که جهت کنترل فشار خون استفاده میشوند، قرصهای خواب یا قرصهای جلوگیری از بارداری می توانند علائم افسردگی را در بعضی افراد ایجاد کنند
بیماریها : ابتلا به یک بیماری مزمن، مثل بیماریهای قلبی و سکته های مغزی و الزایمر باعث می شود که شما در خطر بیشتری برای افسردگی قرار بگیرید. مطالعات یک ارتباط بین افسردگی و بیماری قلبی را نشان می دهد. افسردگی در بسیاری از افرادی که ناراحتیهای قلبی داشته اند اتفاق می افتد. افسردگی درمان نشده می تواند بیمار را در خطر بیشتری برای مرگ در سالهای اول پس از سکته قلبی قرار دهد. ابتلا به کم کاری تیرویید حتی اگر خفیف باشد هم می تواند باعث بروز افسردگی شود.
شكست در زندگی: شکست در كار، ازدواج یا روابط با دیگران می تواند باعث بروز افسردگی شود، مرگ یا فقدان یكی از عزیزان، از دست دادن یك چیز مهم (شغل، خانه، سرمایه)، تغییر شغل یا نقل مكان به یك جای جدید، انجام بعضی از اعمال جراحی مثل برداشتن پستان به علت سرطان و گذر از یك مرحله از زندگی به مرحلهای دیگر، مثلاً یائسگی یا باز نشستگی مصرف قرص های ضد بارداری تاتیر مستقیم در افسردگی خانمها دارد .شاید این موضوع اتبات نشده باشد ولی همه خانمها آنرا تجربه کرده اند
-
بزای درمان افسردگی روشهای دارو درمانی و روان درمانی با توجه به علل ان پیشنهاد میشود. در مواردی که علت افسردگی زمینه های ارثی و ژنتیک باشد روش دارو درمانی و در صورت نیاز رواندرمانی توصیه میشود. اما بیشتر بیماران افسرده به دلیل عوامل روانی مثل تجربیات ناخوشایند دوران کودکی وناهشیار ونیز سبک زندگی و باورهای غیر منطقی به این بیماری گرفتار میشوند ولذا رواندرمانی و روانکاوی در اکثر موارد موثر واقع میشود به این شرط که توسط یک روان شناس مجرب و کاردان انجام گیرد . روش موثر دیگر هیپنوتیزم درمانی است .برای اطلاعات بیشتر در این زمینه به کتاب هیپنوتیزم در رواندرمانی تالیف اینجانب مراجعه کنید.پیروز باشید.
با سلام و احترام عید نوروز باستانی که نشانه هویت و سر زندگی و هوشمندی ما ایرانیان است را به همه هموطنان عزیز خودم در سراسر این گیتی تبریک عرض می کنم و سالی توام با نشاط وشادابی و صلح و دوستی رابرای همه ارزو دارم ..... دکتر دارابی.
نقش خانواده (والدین) در گرایش فرزندان به اعتیاد
با وجود آگاهی هایی که مدارس در خصوص مضر بودن مواد مخدر به کودکان ارائه میدهند، والدین می بایست در نظر داشته باشند که مهم ترین نقش را در بازداشتن فرزندان از اعتیاد به مواد مخدر بازی می کنند.
والدین از جمله مهمترین افرادی هستند که فرزندان از روی آنها الگو برداری می نمایند. عقیده آنها در مورد مواد مخدر مستقیماً بر روی فرزندان تاثیر می گذارد. کودکانی که تصمیم می گیرند هیچ گاه در زندگی خود از مشروبات الکلی و یا مواد مخدر دیگر استفاده نکنند، این کار را به دلیل سیستم ارزشی موجود در خانواده انجام می دهند. والدین وظیفه دارند که به فرزندان خود توضیح دهند که چرا یک نوع کار خاصی را انجام می دهند و انتخاب هایی که در حال حاضر در زندگی خود انجام می دهند چگونه میتواند در آینده ی زندگی آنها تاثیر گذار واقع شود.
زمانی که صحبت از مواد مخربی مانند الکل، تنباکو، و سایر مواد مخدر به میان می آید، فرزندان باید به طور قطعی موضع شما را در برابر یک چنین مسائلی بدانند. اگر در برخورد با این مسائل با قطعیت برخورد نکنید، آنها تمایل به استفاده از آن را پیدا می کنند. به آنها بگویید که مصرف الکل، تنباکو و مواد مخدر برای آنها ممنوع است و دلیلش هم این است که شما آنها را دوست می دارید و نمی خواهید که کارهای نادرست انجام دهند. به او بگویید که این قانون را حتی اگر به خانه دوستانش نیز بروند، باید رعایت کنند. آیا او به حرف هایتان گوش خواهد داد؟ به احتمال زیاد این کار را انجام میدهد. تحقیقات حاکی از این امر هستند که هنگامیکه کودک در معرض استفاده از مواد مخدر قرار می گیرد، ابتدا از خود سوال میکند که: "اگر من این کار را انجام دهم، والدینم چه فکری می کنند؟"
همچنین باید برای او عواقب عدم رعایت قوانین را نیز توضیح دهید. به او دقیقاً بگویید که مجازاتش چه چیزی خواهد بود و چگونه انجام خواهد شد.
عواقب موجود باید در راستای میزان شکستن مرزها پیش رود. مجازات های شما باید کاملاً منطقی باشند. به عنوان مثال اگر فرزندتان را در حال سیگار کشیدن دیدید، میتوانید روابط اجتماعی او را برای مدت زمانی در حدود دو هفته محدود کرده و در طول این زمان مقالات و کتاب های متعددی در مورد مضرات سیگار در اختیارش قرار دهید تا برای سلامت خود نیز بیشتر ارزش قائل شود.
بسیاری از والدین هستند که از قبل، قوانینی را تعیین می کنند، اما زمانیکه نوبت به مرحله اجرا می رسد، قدری کوتاهی می کنند. فرزندان باید به خوبی بدانند که وقتی شما قانونی را تعیین می کنید، قدرت اجرای آن را نیز دارید. این امر همچنین آنها را در زمان ارتکاب به عمل نادرست مانند نوعی بازدارنده عمل کرده و اجازه نمی دهد تا کار نادرست را انجام دهند.
در عین حال زمانیکه به قوانین احترام می گذارند، باید تشویقشان کنید و خوشحالی خود را از این امر نشان دهید. به جای اینکه بر روی اشتباهاتشان تمرکز کنید، کارهایی را که به درستی انجام داده اند را بزرگ کرده و به خاطر انجام این امور از آنها قدردانی کنید.
بطور موثر با فرزندان در مورد مواد مخدر صحبت کنید
در دنیای پیچیده و شلوغ امروزی، کمتر اتفاق می افتد که والدین وقت لازم را برای برقراری ارتباط با کودکان خود در زمینه مواد مخدر بدست آورند. باید سعی کنید در برنامه های روزانه خود وقتی را به این موضوع اختصاص دهید که تمام افراد خانواده در کنار هم جمع شده و یکدیگر را ملاقات کنند. سعی کنید این کار را حداقل دو مرتبه در هفته انجام دهید، می توانید در طول این زمان با آنها بازی کنید، آنها را به کتابخانه ببرید، و یا با هم به بستنی فروشی بروید. این کار به شما کمک می کند تا افراد خانواده به یکدیگر نزدیک تر شده و راحت تر بتوانند در مورد مسائل مختلف با هم صحبت کنند.
بد نیست هفته ای یک مرتبه هم که شده جلسات مربوط به خانواده را برگزار کنید. در این جلسات هر کس باید این موقعیت را داشته باشد که آزادانه و بدون وجود هیچ گونه ترس و واهمه ای تمام نظرات و عقاید خود را بازگو کند. یک سری قواعد کلی نیز در یک چنین جلساتی بیان می شود: همه افراد حق سخن گفتن دارند، در حین زمانیکه یک نفر مشغول حرف زدن می باشد دیگران حق ندارند حرف او را قطع کنند، همه باید به حرف های او گوش دهند و تنها انتقاد های سازنده و مثبت پذیرفته خواهند شد. برای اینکه آنها را به این موضوع جذب کنید می توانید قبل از شروع جلسه دور هم پیتزا میل کنید و یا آنها را در حین جلسه به سمت اعمال کننده قوانین برگزینید.
یکی دیگر از روش هایی که با اتکا به آن می توانید فرزند خود را از ابتلا به مواد مخدر بازدارید، استفاده بجا از "لحظات عبرت آمیزی" است که همه روزه شاهد آن هستیم.
1- اگر با فرزندانتان از خیابان رد می شدید و عده ای از نوجوانان را در حال سیگار کشیدن و یا مشروب خوردن دیدید، به او در مورد مضرات و جنبه های منفی سیگار و الکل صحبت کنید.
2- در کنار او به تماشای تلویزیون بنشینید و از او بخواهید که نظرش را در مورد مسائل مختلفی که در تلویزیون تماشا می کند، به شما بگوید.
3- اگر در تلویزیون تبلیغی ضد استفاده از مواد مخدر مشاهده کردید، می توانید از آن به عنوان مقدمه ای برای بازگشایی بحث در مورد مواد مخدر استفاده کنید. از او بخواهید تا نظرش را در مورد آگهی تبلیغاتی با شما در میان بگذارد.
4- کارهایی که به طور روزانه انجام می دهید می تواند تاثیر بسزایی بر روی تغییر روند زندگی کودکان بگذارد.
5- به حرف هایی که می زنند، خوب گوش دهید.
6- زمانی که در حال صحبت کردن با شما هستند به صورتشان نگاه کرده و با آنها ارتباط چشمی برقرار کنید.
7- مطلع باشید که روز خود را چگونه سپری کرده اند، در مدرسه چه اتفاقاتی برایشان افتاده و با دوستانشان به کجا رفته اند.
8- در وقایع مهم زندگی با آنها شریک باشید: به تماشای مسابقات ورزشی، و نمایش های مدرسه ای شان بروید.
9- با آنها بازی کنید.
10- با آنها صحبت کنید.
11- دوستانشان را بشناسید.
12- بدانید که کجا هستند.
13- برای رفتارهایشان توضیح موجه بخواهید.
14- در رعایت انضباط و آموزش آنها کاملاً ثابت قدم باشید.
15- به آنها روحیه داده و تشویقشان کنید.
16- اجازه دهید که خودشان در تصمیم گیری های مهم زندگی شان نقش داشته باشند.
17- از آنها نظر خواهی کنید.
18- به آنها بگویید که برایتان مهم هستند.
19- زمانی که از عهده انجام کاری بر آمدند، از آنها تشکر و قدردانی کنید.
20- در مورد خطرات استفاده از مواد مخرب با آنها صحبت کنید.
اگر در خانواده مورد اعتیاد به مواد یا لکل وجود داشته باشد
اگر در خانواده نمونه هایی از فشار خون بالا یا دیابت وجود داشت، باید به بچه ها هشدار دهید که امکان دارد آنها نیز به این بیماری مبتلا شوند. به همین روش باید آنها را در مورد استفاده از مواد مخدر و مشروبات الکی هشدار دهید. کودکانی که در خانواده هایی هستند که در آنها از الکل یا سایر مواد مخدر استفاده می شود، بیشتر در معرض ابتلا به اعتیاد قرار دارند. همچنین این امکان وجود دارد که ژن هایی را به ارث ببرند که در برابر استفاده از الکل و مواد مخدر واکنش متفاوتی داشته باشند.
زمانیکه از مثال های زنده موجود در خانواده برای آنها استفاده می کنید تا به آنها نشان دهید که به چه علتی می بایست از مصرف اینگونه مواد پرهیز کنند، باید مراقب بوده و از لغات و عبارات درست استفاده نمایید. اگر استفاده از مواد مخرب در خانواده به وفور یافت می شود، باید او را آگاه کنید که چه چالش هایی ممکن است در آینده زندگی برایش اتفاق بیفتد و بهتر است که از همین حالا از درگیر شدن در شرایط ناسالم پرهیز کنند.
همچنین زمانی که فرزندتان از شما در مورد استفاده شخصی خودتان از الکل و مواد مخدر می پرسد، باید بدانید که چه پاسخی می بایست در مقابل این پرسش به او بدهید.
برای خودتان زندگی میکنید یا برای دیگران ؟؟
یکی از عقاید متداول بین اکثر مردم این است که، اگر بقیه آدم ها تاییدتان نکنند، شما فردی بی ارزش هستید.
یکی از بزرگترین موانع برای افرادی که می خواهند اعتماد به نفسشان را بالا ببرند، نیاز مبرم آنها به تایید و تصدیق دیگران است. آنها احساس می کنند اگر کسی به آنها نگوید که چه کار محشری انجام داده اند یا چقدر عالی بوده اند، حتماً به اندازه ی کافی خوب نبوده اند. آنها به خودشان ایمان ندارند و نیاز دارند که کسی را پیدا کنند که آنها را باور داشته و تاییدشان کند.
مشکل اینجاست که وقتی به خودتان اعتماد داشته باشید، دیگر مهم نخواهد بود که بقیه در مورد شما چه نظری دارند و چه می گویند، چون مهمترین فرد خودتان هستید.
شما دائماً دنبال افراد بیشتر و بیشتری هستید که بگویند با ارزشید. این جستجو آنقدر ادامه پیدا می کند تا کسی را پیدا می کنید که دقیقاً نظر خودتان را در مورد شما داشته باشد؛ یعنی اعتقاد داشته باشد که شما فردی کاملاً شکست خورده و ناتوان هستید. بعد از این حتی اگر یک میلیون انسان هم شما را تایید کرده باشند، دیگر برایتان مهم نخواهد بود و فقط آن اظهار نظر منفی در ذهنتان خواهد ماند.
همه چیز در خودتان است
تاییدی که به آن نیاز دارید باید از جانب خودتان باشد و این فقط زمانی میسر خواهد شد که دست از جستجوی تایید دیگران بردارید و برای خوب کردن خودتان زمان بگذارید.
گاهی فقط هوشیاری از اعمال خودتان بهترین درمان برای شما خواهد بود. پس برای خودتان زمان گذاشته و و به بررسی احساساتتان بپردازید و ببینید که چرا و از کجا آمده اند. وقتی اینکار را انجام دادید، دیگر برای آن احساس خاص، نیازی به تایید دیگران نخواهید داشت.
آزادی
آن لحظه ای که ناگهان متوجه می شوید که دیگر نیازی به تایید دیگران ندارید برایتان غیرقابل باور خواهد بود. آرامشی غیرمنتظره در وجودتان ایجاد می شود که آن را سراسر لذت می کند. مثل این می ماند که ناگهان از یک کابوس بیدار شده اید و الان آزادید که فقط خودتان باشید. کل زندگیتان یکباره تغییر خواهد کرد. و می بینید که برای اولین بار در زندگیتان حس "راضی" و "خوشحال" بودن را درک می کنید.
اما چطور باید به جایی برسید که دیگر نیاز به تایید یا خوشامد دیگران نداشته باشید؟ شاید خودتان هم خبر نداشته باشید که کل زندگیتان تلاشتان بر این بوده است.
چطور تایید دیگران را جلب می کنید؟
خوب، اول باید بفهمید که چطور تایید دیگران را جلب می کنید. مثلاً:
آیا تا وقتیکه نفهمیده اید احساس دیگران درمورد نظراتتان چیست، درمورد چیزی نظر نمی دهید؟
آیا معمولاً بهانه هایتان برای بهتر نشان دادن خودتان است؟
آیا قبل از اینکه هر تصمیمی بگیرید، نظر همه را می پرسید؟
آیا خیلی نگران وضعیت لباس پوشیدن خود هستید؟
آیا فکر می کنید خیلی خجالتی هستید و نمی دانید که در جمع چه باید بگویید؟
آیا به کسی جواب منفی نمی دهید چون می ترسید که درمورد شما چه فکری بکنند؟
آیا دائماً در حال خوشنود کردن و راضی نگهداشتن دیگرانید؟
آیا خرید میکنید که بقیه فکر خوبی درمورد شما داشته باشند؟
آیا همه ی کارهایتان را فقط برای تحت تاثیر قرار دادن بقیه انجام می دهید؟
اینها چند راه متداولی است که احتمالاً برای جلب تایید دیگران از آن استفاده می کنید.
یک علامت مهم
علامت مهمی که نشان می دهد شما در جلب تایید دیگران هستید این است که دفعه بعدی که با کسی برخورد دارید ببینید آیا احساس پریشانی و اضطراب به شما دست می دهد و در عذابید؟ از خودتان بپرسید آیا این احساس برای جلب تایید و خوشامد دیگران است؟ لازم نیست این آدم حتماً کسی باشد که بشناسید، می تواند یک فرد کاملاً غریبه باشد.
وقتی کاری انجام می دهید یا حرفی می زنید که دیگران را خوشنود کنید یا آنها را تحت تاثیر قرار دهید یا بخواهید کنترشان کنید، احساسی توام با ترس، و درد خواهید داشت. پس اگر شما هم در برخورد با دیگران چنین احساسی را تجربه کردید، میتواند نشانه ی این باشد که خودتان را برای جلب آن تایید و تصدیقی که در خودتان نمیتوانید پیدا کنید، آزار می دهید.
وقتی فهمیدید که برای تحت تاثیر قرار دادن و راضی کردن دیگران چه می کرده اید، میتوانید بفهمید که کدام جنبه از شما نیاز به درمان و بهبودی دارد.
حتی متوجه می شوید که چقدر از آدم های اطراف شما هم برای جلب رضایت و خوشنودی دیگران خودشان را در چنین مخمسه هایی می اندازند. و شگفت زده خواهید شد که تنها نیستید.
کاربرد هیپنوتیزم در اصلاح و تغییر لهجه
هیپنوتیزم دارای فواید و کاربردهای زیادی است . از جمله میتوان به کاربرد هیپنوتیزم در تغییر لهجه اشاره کرد . افرادی که دارای لهجه هستند مشکلات زیادی در روابط بین فردی دارند و به لحاظ اجتماعی با محدودیتهای عدیده ای روبرو میشوند . . این مشکل برای افرادی که در تماس بیشتری با دیگران هستند و زبان ابزار مهمی برای ارائه مهارتهای شغلی انها است مثل معلمان - اساتید دانشگاه -مددکاران اجتماعی - پزشکان و پرستاران - هنرپیشه های تئاتر و سینما - مسئولان اداری و سیاسی و سخنرانان وافرادی که داشتن لهجه را نوعی نقص در خودشان می دانند بیشتر به چشم می اید و شاید مورد تمسخر دیگران قرار گیرند . یادم میاید در دوره دبیرستان معلمی داشتیم که با لهجه غلیظ اذری تدریس میکرد و بارها در کلاس مورد تمسخر دانش اموزان قرار میگرفت . افرادی که بیشتر در تعامل با دیگران هستند بیشتر به این مشکل دچار میشوند . در کشور ما به خاطر زبانها و گویشهای متعدد مثل زبانها و گویشهایی از قبیل اذری-گیلکی و مازندرانی(طبری)-لری -سیستانی-شیرازی- عربی - اصفهانی و یزدی - کرمانی و ...لهجه های متعددی وجود دارد که با لهجه و گویش اصلی و رسمی کشور که گویش فارسی است تفاوت دارد که هر چه این تفاوت بیشتر باشد مشکل هم بیشتر خواهد بود .. لهجه در اثر تکرار و اثرات فیزیولوژیک بوجود می اید. به عبارت دیگر در اثر گویش سیستم مغز و حنجره تحت تاثیر قرار میگیرد ویک اثر پایدار فیزیولوژیکی را ایجاد میکند که تغییر ان به تمرین و ممارست زیادی نیاز دارد.یکی از راههای تغییر سریعتر لهجه استفاده از علم هیپنوتیزم است . در شرایط ارامش عمیق که اصطلاحا خلسه نامیده میشود امکان تغییر پذیری در همه ویژگیهای روانی و جسمانی چندین برابر بیشتر میشود . برخی از هیپنوتیزم درمانگرها میزان این تغییر را در مقایسه با شرایط معمولی بیش از شش برابر میدانند.تجربیات چندین ساله اینجانب در هیپنوتیزم این موضوع را مورد تایید قرار میدهد . در صورت نیاز با شماره مطب تماس بگیرید.
اهمیت تفکر یا اندیشه در زندگی
بسیاری از مردم اصلاً به این مطلب توجهی ندارند که به چه چیزهایی فکر می کنند. شاید کمی عجیب به نظر برسد، اما می توانم بیشتر برایتان توضیح دهم. اکثریت قریب به اتفاق مردم معمولاً نمی دانند که در ذهنشان چه می گذرد و از این مهمتر حتی نمی دانند که این افکار چه تاثیری می توانند بر روی آنها و محیط اطرافشان داشته باشد.
اندیشه چیست:
افکار نشان می دهند شما چه فردی هستید
نماینده احساسات درونی شما هستند
زاییده تخیلات ذهنیتان می باشند
بازتاب دهنده ضمیر ناخودآگاه شما هستند
زبان گذشته شما می باشند
زمانی که چیزی را با هشیاری احساس کنیم، ذهن ما آنرا به قطعات معنا دار زبانی تبدیل می کند که می توان به این قطعات عبارت اندیشه را اطلاق کرد. این قطعات زبانی در ذهن ما شناور می شوند و با واژه فکر ما آنها را برچسب دار می کنیم.
این افکاری که در ذهن ما بوجود می آیند، از ادراک ما در گذشته نشات می گیرند. برای خود تعابیر مختلفی از واژه های متفاوت را در ذهن قائل می شویم، با حواس خود مطالب مختلف را درک کرده و به ذهن می فرستیم، آموزش های فرهنگی و برنامه ریزی های آموزشی را در غالب فکر به ذهن خود وارد میکنیم و تمام احساست خود را تبدیل به قطعات زبانی کرده و وارد ذهنمان می کنیم. به همین دلیل می توان اظهار داشت که اندیشه یک مفهوم کاملاً انتزاعی است. به عنوان مثال، به این دلیل می گوییم یک برگ "سبز" است چراکه به عنوان یک قرارداد، رنگی که برگ به چشم های ما انعکاس می دهد، سبز نامگذاری شده.
یکی از مهم ترین گام هایی که می تواند هر فرد را در زندگی خود به سوی شادکامی و موفقیت سوق دهد، انعطاف پذیری ذهن اوست. من لازم نمی بینم که توضیح زیادی در این مورد برایتان بدهم چراکه همه شما با چشم های خودتان این مورد را تجربه کرده اید. بدبخت ترین افراد کسانی هستند که همیشه به یک نظریه اشتباه می چسبند و حاضر نیستند به هیچ وجه از آن بگذرند.
افراد منفی معمولاً دایره افکار محدودی دارند و مرتباً به دور یک حلقه تدافعی می گردند و یک دور تسلسل منفی برای خود ایجاد می کنند. آنها اغلب در مورد موقعیت، افرادی که اطرافشان هستند، خودشان، و به طور کلی همه چیز منفی صحبت می کنند. آنها همان حرف های تکراری شان را بارها و بارها تکرار می کنند. آنها انگشتانشان را آماده نگه داشته اند تا به طور مداوم اطرافیان را مقصر کارهای خودشان کنند و فراموش می کنند که خودشان مسئول تمام وقایعی هستند که برایشان اتفاق می افتد. بعد تعجب هم می کنند که چرا همیشه ناراحت هستند.
البته منظور من این نیست که بر روی احساسات خود درپوش بگذارید. احساسات یک مرحله عمیق تر از افکار هستند. به هر حال اگر احساس بدی داشته باشید باز هم به طور عمقی تر نوعی حس منفی به شما دست می دهد و باعث ایجاد منفی گرایی در درون شما می شود؛ اما به نظر می رسد که بیشتر اوقات افراد هیچ گونه کنترلی بر روی احساسات آنی خود ندارند. با خواندن این مقاله یاد میگرید که تا آنجایی که بخواهید می توانید افکار خود را کنترل نمایید.
بیشتر دانشمندان قرن اخیر بر این باورند که به هر چیزی که فکر می کنید و بر روی آن تمرکز می کنید، برایتان اتفاق می افتد و به حقیقت می پیوندد. اندیشه پس از مدتی به عینیت مبدل می گردد. برای بدست آوردن چیزهای بهتر باید طرز تفکر خود را تغییر دهید. فیلم جالبی که در این زمینه ساخته شده و می تواند به تغییر شرایط شما کمک کند فیلم "راز (Secret)" می باشد.
یکی دیگر از موارد مهمی که در این زمینه باید به آن توجه داشته باشید، قانون وجود چرخه در طبیعت می باشد. به این ترتیب که افکار منفی باعث ایجاد احساسات منفی می شوند، پیرو آن اعمال منفی از فرد سر می زند، این امر سبب ایجاد شرایط منفی در وضعیت زنگی فرد می شود و همین امر مجدداً سبب ایجاد افکار منفی تری در ذهن فرد مورد نظر می شود.
البته خبر خوشحال کننده این است که چرخه فوق الذکر در مورد افکار مثبت نیز مصداق دارد. از هر دو طرف می توان به قضیه نگاه کرد. به هر حال ابزاری است که کائنات در اختیار ما قرار داده و این به خود ما بستگی دارد که چگونه از آن استفاده کنیم.
یا یک مثال دیگر می توانیم موضوع را روشن تر کنیم. تصور کنید که این چرخه یک برکه است. گاهی اوقات، مثلاً زمانی که در یک خواب عمیق و راحت هستید، برکه شما زلال و صاف است. زمانیکه با زخم ها و آسیب های احساسی مواجه می شوید، در برکه شما گرداب بوجود آمده و افکار منفی در آن غوطه ور می شوند. افکار خوآگاه شما سطح این برکه را می پوشانند و احساساتتان عمق آنرا تشکیل می دهند. هر گونه تغییر در اعماق برکه می تواند بر روی آبهای سطحی نیز تاثیر گذار واقع شود و هر گونه تلاطم در آب های سطحی بر روی آبهایی پایین تر نیز تاثیر می گذارد.
اما جریانی که به طور کلی برای بیشتر افراد اتفاق می افتد به این شرح است: یک نفر تصمیم می گیرد که دامنه افکار، و به طور کلی زندگی خود را مثبت کند، اما باز هم احساس خوبی به او دست نمی دهد. مسئله ای که در این مرحله اتفاق می افتد صرفاً به این شکل است که چون فرد در مراحل ابتدایی تغییرات درونی قرار دارد ممکن است دچار تضادهایی شود. چون یک سری تغییرات از سطح به عمق تحمیل می شود، اعماق وجود فرد سعی می کند تا نوعی مخالفت را اعمال کند و عنان امور را به دست گیرد. به همین دلیل می توان اظهار داشت که مراحل ابتدایی از اهمیت بیشتری برخوردار می باشند.
شاید در نگاه اول انجام دادن این کار کمی دشوار به نظر برسد، اما اینطور نیست؛ فقط کمی زمان می خواهید و قدری تعهد بیشتر. در ابتدا نوعی فیلتر وجود دارد که اجازه نمی دهد افکار مثبت به سطوع درونی تر نفوذ کنند. به همین دلیل روند تغییر فرد نیازمند زمان بیشتری است. زمانی که روی افکار مثبت پافشاری کنید، سطوح زیرین ابتدا آرام شده، متوقف می شوند و نهایتاً مطابق خواسته شما تغییر پیدا می کنند. از آن به بعد می توانید شاهد احساسات مثبت خود باشید.
در این موقعیت شما نه تنها خوب فکر می کنید بلکه احساس خوبی هم به شما دست می دهد و زمانی هم که یک ایده منفی به ذهن شما راه پیدا می کند به سرعت راه خروج خود را پیدا می کند و تاثیر کمتری را بر روی شما می گذارد.
اما به راستی شما چرا باید یک چنین کاری را انجام دهید؟ چرا باید مراقب فکر کردن خود باشید؟ چرا باید شیوه اندیشیدن خود را تغییر دهید؟ خوب اگر بخواهم خیلی راحت پاسخ شما را بدهم باید بگویم که آیا دوست دارید که خوشحال باشید؟ چگونه می توانید خوشحال باشید درحالیکه هر لحظه یک فکر منفی به سوی ذهن شما روانه می گردد؟ آیا درحالیکه افکار منفی، سرزنش گر و ناراحت کننده کنترل ذهن شما را به دست می گیرد، می توان انتظار شادکامی داشت؟
می خواهید خوشحال باشید؟ طرز تفکر خود را تغییر دهید.
در نهایت باید بگویم که اگر می خواهید دایره افکار خود را تغییر بدهید، ابتدا باید نوع نگرش خود را قبول کنید و تعیین کنید که آیا فرد منفی گرایی هستید یا خیر؛ اما هیچ گاه نباید اجازه دهید که احساس گناه به شما دست بدهد. اگر احساس گناه داشته باشید هیچ گاه نمی توانید از افکار منفی خود دست بردارید و به مثبت اندیشی برسید.
چیزی که باید به خودتان بگویید این است: "در حال حاضر، من در حال تفکر به یک مسئله منفی هستم و نباید مسئولیت افکار خود را به گردن دیگران بیندازم. من اینطوری فکر می کنم چون تا این لحظه نمی دانستم که حق انتخاب دارم، قبول می کنم که در حال منفی گرایی هستم و همین حالا موضع خود را به سوی مثبت اندیشی تغییر می دهم."
اقتباس از سایت مردمان.
هیپنوتیزم چیست ؟
هیپتوتیزم یکی از پدیدههای علمی و در عین حال از موضوعات مهمی است که ذهن بسیاری از مردم عادی و تحصیل کرده را به خود جلب کرده است.اینجانب که سالها با هیپنوتیزم کار میکنم متوجه نکاتی و نتایجی شدم که شاید خودم انرا تجربه نمی کردم برایم باور کردنی نبود. حال هیپنوتیزم چیست؟ هیپنوتیزم یک حالت ارامش عمیق توام با هشیاری است. به عبارت دیگر سوژه در اوج ارامش یا خلسه کاملا هشیار و بیدار است.متوجه اطراف ومحرکات ان است و یک اگاهی تعمیم یافته به حوادث و محرکات پیرامون خود دارد.در این حالت تلقین پذیری به اوج خود میرسد ومیتوان با کمک ان بسیاری از خصوصیات منفی را از بین برد.مثل اضطراب افسردگی ناخن جویدن اختلالات خواب وسواس و مواردی دیگر مشابه موارد فوق. تجربه رواندرمانی و مشاوره ای من نشان میدهد که بکارگیری هیپنوتیزم در کنار سایر روشهای رواندرمانی سرعت درمان را چندین برابر افزایش میدهد. حتی در درمان بیماریهای جسمانی بسیار موثر است.برای نمونه بیماری داشته ام که به بیماری هالو پشیا دچار بوده است .که نوعی ریزش مو است.او تمام موهای بدن خود حتی موهای ابرو و مژه هایش را از دست داده بود که با کمک خدا و هیپنوتیزم موهای از دست رفته خود را بعد از ۶ ماه درمان متوالی به دست اورد.برای اطلاعات بیشتر به کتاب هیپنوتیزم در رواندرمانی نشر پیدایش تالیف اینجانب مراجعه کنید و برای شرکت در کلاسهای خود هیپنوتیزم با شماره کلینیک تماس بگیرید .....پیروز باشید..

